تبليغاتX
گلابتون

گلابتون

نوشته های پراکنده از گذشته، حال و آینده

"کوچولوی شیرین و نازنین

می‌دونم تار و پود وجودت از نور عشقه

می‌دونم نفس‌هات هنوزم بوی بهشت را می‌ده

می‌دونم موقع خواب به فرشته‌ها لبخند می‌زنی

تو یک تکه از بهشت خدایی که به دست‌های امن مامان و بابا هدیه شدی

برات چیزی نمی‌خوام گلم به جز عشق بی‌پایان خدا در دلت... نور خدا در چشم‌هات... و لبخندی همیشگی که از درون وجودت می‌جوشه و شادی روحت را به تماشا می‌گذاره...."

(مرسی شاهد عزیزم)

 

راستی یادم رفت بگم... پسر کوچولوی ما روز نهم جون (نوزده خرداد) به دنیا اومد و یک دنیا عشق و شادی و نور به خونه ما آورد. امیدوارم بتونیم امانت دار خوبی برای این هدیه با ارزش پروردگار باشیم.

در پناه حق.

 

+ نوشته شده در  2006/7/10ساعت 18:52  توسط گلابتون  | 

تولد

 

امروز وبلاگم یک ساله شد اما اگر یادتون باشه شروع وبلاگ نویسی من با یک تولد دیگه هم‌زمان بود. تولدی که از حقیقی‌ترین شادی های زندگی من به حساب میاد...


عزیزم... عزیزترینم!

این پنجمین سالی‌است که تولدت را در کنار هم جشن می‌گیریم و در طول این سال‌ها من همیشه فکر کرده‌ام که حتمن باید در طول سال‌های زندگیم به درگاه خدا کار خوبی کرده باشم...حتمن باید کار نیکی کرده‌باشم  که چنین پاداش خوبی به من داده شده...


                             تولدت مبارک!

 

عشق‌تون پایدار...در پناه حق...

 

 

یه لینک بدم البته با اجازه سجاد:

اگر دوست دارید این جا سر بزنید و در مسابقه شرکت کنید.

+ نوشته شده در  2006/5/8ساعت 12:6  توسط گلابتون  | 

انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست...
اخیرن این قدر این شعار را شنیدم که دیگه حالم داره به هم می‌خوره... مخصوصن وقتی یادم می‌افته این حق مسلم(!!) چه حقوق مسلم‌تری رو از ما گرفته
سال گذشته پدر و مادرم برای اولین بار برای گرفتن ویزای کانادا به سفارت رفتند. ویزاشون در عرض چند ساعت و فقط با یک مصاحبه تلفنی مختصر آماده شد و ما سه ماه با خوشی بودن اونا غربت رو فراموش کردیم...
امسال فکر می‌کردیم حالا که برای دومین بار اقدام می‌کنند و سال گذشته هم خیلی زودتر از تمام شدن ویزاشون برگشتن ایران دیگه راحت ویزا می‌گیرن (هر چند که شنیده‌بودیم به خاطر شرایط خاصی که پیش اومده اوضاع ویزا خیلی خراب شده) به هر حال فعلن به مامانم ویزا دادن ولی به بابام نه!! به قول یکی از دوستان بابا رو گروگان گرفتند تا مامان برگرده!! حالا باز من خیلی خدا رو شکر می‌کنم که لااقل به یکی‌شون ویزا دادن چون این طور که معلومه بعضی والدین حتی یکیشون هم نتونستن ویزا بگیرن...خوب این یکی از کوچک ترین اثرات برخورداری از انرژی هسته ای... حالا مردم ما تا کی و تا کجا باید هزینه این شعارهای بدون فکر و بی اساس رو بدهند فقط خدا می دونه....

به هر حال بوی خوشی از اوضاع نمی‌شه شنید... برگشتیم به اوضاع ۲۷ سال پیش، به همه دندون نشون می‌دیم... دنیا به ما (یعنی به کشور ما) به چشم یه دیونه عصبی نگاه می‌کنه که یک چاقوی تیز تو دستشه و یا باید مهارش کرد یا تا حد امکان ازش پرهیز کرد و همه این‌ها خیلی سریع اتفاق افتاده...
واقعن امریکا باید حالا حالاها تلاش می‌کرد تا می‌تونست کشورهای دیگر را این طور با خودش متحد کنه! خدا آخر و عاقبت همه ما رو به خیر کنه...

بگذریم...
بالاخره بهار دور و بر ما هم سرک کشیده و همه جا دوباره داره سبز و خرم می‌شه... دور و بر خونه پر از سنجاب و سینه سرخ و هزار جور پرنده و چرنده دیگه شده که اسمشونو نمی‌دونم...فکر کنم حالا دیگه این منم که باید جای همه شما رو خالی کنم... البته فقط برای یک مدت کوتاه چون بهار این جا هم خیلی کوتاهه و تابستان گرم و نفس بر به زودی از راه می‌رسه...
امیدوارم شما هم هرجای این کره خاکی که هستید از زندگی لذت ببرید.
در پناه حق شاد و خوش باشید.

+ نوشته شده در  2006/5/3ساعت 18:4  توسط گلابتون  | 

سال نو

 

سال نو مبارک!

 

                  عید شما مبارک دمب شما سه چارک!

       

   امیدوارم سال بسیار خوبی را آغاز کرده و به پایان ببرید.

+ نوشته شده در  2006/3/21ساعت 10:34  توسط گلابتون  | 

اکبر گنجی آزاد شد...

یعنی به مرخصی آمد و ۱۰ فروردین هم آزاد می شود. برای من شاید بهترین خبری بود که می شد قبل از شروع سال جدید شنید.

عکس ها را ببینید. گنجی در خانه

موقع تحویل سال ما را هم دعا کنید و امیدوارم همگی در پناه حق با شادی به استقبال سال نو بروید.

+ نوشته شده در  2006/3/18ساعت 9:25  توسط گلابتون  | 

بوی عیدی... بوی توت...

شب‌های عید خیلی یاد میدان تجریش می‌افتم... الان اون جا غوغاست... هر طرف را نگاه می‌کنی پر از رنگ و رنگ و رنگ، حوض‌های لبریز از ماهی قرمز، تخم مرغ‌های رنگی، گل‌های شاد و رنگارنگ، شمع، عود، سمنو و سبزه‌‌های سبز سبز...موج جمعیت که تو رو با خودش می بره و بچه‌های کوچولو که با پدر و مادرشون اومدن خرید عید... بچه که بودم مامانم من رو می‌برد کوچه باغ سپهسالار برای خرید کفش، وای چه  سخت بود تا روز اول عید برای پوشیدنشون صبر کنم...

پارسال اين موقع‌ها اصلن حالم خوب نبود، اولين سال دور از ایران خیلی سخت می‌گذره، نه سبزه سبز کردم نه دلم می‌خواست هفت سین بچینم... البته دست آخر به خاطر این که چند تا از دوستامون می‌اومدن پیشمون به هر زوری بود هفت سین را چیدم و سبزی پلو ماهی عید را هم درست کردم (جای شما خالی ...)
اما امسال حالم خیلی بهتره... سعی می‌کنم بدون توجه به ته مانده برف‌های روی زمین حال و هوای عید را برای خودم ایجاد کنم... سبزه هم سبز کردم (البته هنوز سبز نشده چون این جا سبزه خیلی سریع رشد می‌کنه و باید دیر تر دست به کار شد) به فکرم که چند جور شیرینی برای عید درست کنم و خلاصه از حال هوای غربت بیرون بیام... چه می‌شه کرد...

امیدوارم شما از روزهای خوش پیش از عید لذت کافی ببرید و جای ما را هم خالی کنید.
در پناه حق همیشه شاد و خوش باشید.

+ نوشته شده در  2006/3/7ساعت 11:9  توسط گلابتون  | 

عالم از ناله عشاق مبادا خالی!

امروز روز ولنتاين است. خوب، ما چه موقعي که ايران بوديم چه وقتی آمديم این جا هیچ وقت این روز رو جشن نگرفتیم چون فکر کردیم به ما ارتباطی نداره... البته فکر نکنید از زیر کادو دادن و کادو گرفتن در رفتیم‌ها... ما به جاش روز ۱۹ بهمن رو جشن می‌گیریم (روزی که اولین بار هم دیگه رو دیدیم)


اما به کسانی که این روز رو جشن می‌گیرن تبریک می‌گم و امیدوارم همواره عاشق بمونن.
متن زیبا و جالبی در وبلاگ ویولت عزیزم خوندم که اون هم از جای دیگه نقل کرده بود، من با این نظر کاملن موافقم، پس از این به بعد روز ۲۹ بهمن هم به جشن‌های ما اضافه شد...
 

امیدوارم در پناه حق همواره شاد و عاشق باشید.

+ نوشته شده در  2006/2/14ساعت 10:43  توسط گلابتون  | 

یک وبلاگ هست که هر وقت می خونمش از بس خوشم میاد دلم می خواد به مطالبش لینک بدم اما خوب نه که من خیلی زود به زود به روز می کنم  اینه که نمی تونم هر روز به این وبلاگ لینک بدم برای همین دلم می خواد این جا معرفی اش کنم،

جایی برای زیستن

لطفن بهش سر بزنید و از مطالب زیبا و جالبش لذت ببرید.

+ نوشته شده در  2006/1/30ساعت 18:49  توسط گلابتون  | 

چند سال پيش به طور کاملن اتفاقی (!) با موسسه خيريه رحمت آشنا شدم، دوست دارم شما را هم کمی با نوع فعاليت‌های این موسسه آشنا کنم.

بهانه این کار ، بازارچه خیریه‌ای است که در روزهای چهارشنبه و پنج شنبه همین هفته (پنجم و ششم بهمن) از ساعت ۹ صبح تا ۹شب در این خیریه برگزار می‌شه

به نشانی:   قیطریه ، خیابان کتابی ، پارک قیطریه فرهنگ‌سرای ملل

اگر دوست داشتید حتمن سر بزنید و جای ما رو هم خالی کنید، مطمئنم که از رفتن پشیمون نمی‌شید.

اما خیریه رحمت:

من در ایران با تعدادی از موسسات خیریه کم و بیش آشنایی داشتم اما خط مشی این یکی، کمی متفاوت به نظر می‌رسه.
چیزی که من در اغلب خیریه ها می‌دیدم تلاش برای جمع‌آوری پول و کمک‌های غیرنقدی و رساندن آنها به خانواده‌های بی‌بضاعت بوده که البته در جای خودش بی‌اندازه قابل تقدیره اما من همیشه به این فکر بودم که آیا واقعا این پول‌ها و کمک‌ها تا چه اندازه می‌تونه تاثیر گذار باشه... تا این‌که با خیریه رحمت‌للعالمین آشنا شدم.
 تا جایی که متوجه شدم در این موسسه دو خط  مشی کلی وجود داره. اول این‌که کمک‌ها تنها به صورت مالی نیست. دوم این‌که خانواده‌های حمایت شونده هرگز از وجود چنین خیریه‌ای خبر ندارند.

حالا چطور؟

در مورد اول یعنی کمک‌هایی غیر از کمک‌های مالی باید بگم که هیات امنای این خیریه بر خلاف اغلب موسسه‌های این‌چنینی، افراد خیلی ثروتند و مرفه‌ نیستند که فقط ماهی چندین هزار تومان به موسسه کمک کنند و سالی یک‌بار هم در جلسات شرکت کنند... فعالین این موسسه جوانان پاک نیت ( و بعضا کم درامدی) هستند که برای فعالیت‌های خیریه وقت می‌گذارند.


در وهله اول گروه تحقیق موسسه، خانواده یا فرد حمایت شونده را پیدا می‌کند ( البته در کمال تاسف پیدا کردن این نوع خانواده‌ها یا افراد در ایران اصلا مشکل نیست، مشکل اصلی تعیین اولویت و حذف بسیاری از خانواده‌هایی است که کمتر نیاز به کمک دارند!) و بعد وضعیت خانواده را بررسی می‌کنند، بدیهی است مشکلات اقتصادی باعث بروز معضلات متعدد دیگری مانند اعتیاد،‌ بزه‌کاری،‌ مشکلات عاطفی و روانی، و هزار و یک گرفتاری دیگه می‌شه که موسسه سعی می‌کنه جدای از رسیدگی‌های مالی بتونه خانواده رو دست کم از زیر صفر به صفر برسونه، با کمک هم‌کاران برای فرزندانشون کلاس‌های تدریس خصوصی می‌گذاره، سعی می‌کنه برای جوانان خانواده کار پیدا کنه، راه‌های کسب درآمد را برای خانواده هموار می‌کنه  مثلا اگر مادر خانواده خیاطی بلد باشه سعی می‌کنند یک کارگاه خیاطی براش دست و پا کنند همین‌طور سعی می‌کنند از نظر روحی روانی خانواده را حمایت کنند و خلاصه از این دست کارها ( مصداق اون مثل که می گه اگه می خوای به کسی کمک کنی بهش ماهی نده ماهی گیری یادش بده)... البته کمک‌های مالی هم از منابع مختلف تامین می‌شه و جای خودش را داره.

دومین نکته این است که حمایت شونده‌ها اصلا خبر ندارند خیریه‌ای در کار هست. بعد از این‌که گروه تحقیق خانواده جدیدی را پیدا می‌کنه اون رو به فرد یا خانواده حامی می‌سپاره و خیریه بقیه مسائل رو دورادور کنترل می‌کنه، این کار چند فایده خیلی مهم داره: خانواده حامی با خانواده حمایت شونده ارتباط عاطفی بر قرار می‌کنه و درگیر مشکلاتش می‌شه که این خودش یک پشتیبانی روحی روانی بسیار خوب برای خانواده حمایت شونده محسوب می‌شه، از طرفی خانواده حامی هم از وجود چنین ارتباطی لذت می‌بره و تمام اعضای خانواده به نوعی در این لذت سهیم می‌شن.


 در عین حال مسئله برای فرد یا خانواده حمایت شونده به این شکل مطرح نمی‌شه که یک خیریه وجود داره که می‌خواد به آنها از سر لطف پول بده و این طوری به مناعت و عزت نفس فرد کمک گیرنده لطمه وارد نمیشه، بلکه تصور بر اینه که نیکی و خیر در متن جامعه وجود داره و دوستی پیدا شده که به فکر اونهاست و دوستشون داره... نمی‌تونید تصور کنید چقدر روابط بین این خانواده‌ها زیبا دیدنی است و چقدر در زندگی خود خانواده‌های حامی منشا خیر و برکت است و شاید اونکه بیشتر از همه در این ارتباط سود می‌بره خود خانواده یا شخص حامی است.

نکته های بسیار جالب دیگری هم درباره این موسسه هست که اگر از نزدیک آشنا بشید به اونها پی می برید...

خلاصه این که اگر دوست داشتید در بازارچه خیریه رحمت شرکت کنید و از فضای شاد و صمیمانه‌ای که اونجا هست انرژی بگیرید و یک کم هم برای ما بفرستید که از این راه دور کار زیادی ازمون بر نمی‌یاد...

خوب باز زیاد صحبت کردم امیدوارم حوصله کنید و بخونید. این بار می‌خواستم خواهش کنم اگر کسی علاقه داشت به این مطلب لینک بده تا دیگران هم با خبر بشن...

در پناه حق شاد باشید و پیروز.

بازارچه خیریخ رحمت

+ نوشته شده در  2006/1/22ساعت 10:19  توسط گلابتون  | 

سلام من برگشتم، اما اين قدر دير که نمی‌دونم از کجا شروع کنم. خوب فکر کنم بدونید که این مدت مهمان داشتیم و سرمان شلوغ بود. بعد هم ما یک مسافرت چند روزه رفتیم و بعد هم  یک فلوی  خوشگل گرفتم(همان آنفولانزای خودمون) که تا همین امروز اجازه نمی‌داد بیش‌تر از چند دقیقه پای کامپیوتر بنشینم. اول از همه می‌خواستم از تمام دوستان عزیزم که برای پست قبلی کامنت گذاشتند، تبریک گفتند و ابراز لطف کردند صمیمانه تشکر کنم، همه‌تون را دوست دارم و امیدوارم شایسته محبت‌های بی‌دریغ‌تون باشم.
بعد هم فرارسیدن سال نوی میلادی را تبریک می‌گم، دیروز یکی از دوستام که چند ماهی است از ایران اومده از من می‌پرسید حالا ما باید سال نو را تبریک بگیم یا نه! گفتم والله من خودم هم نمی‌دونم این سال نو چه دخلی به ما داره ولی خوب چون همه تبریک می‌گن ما هم گفتیم دیگه... حالا ما هنوز بچه نداریم کسانی که بچه دارند بالاجبار باید درخت کریستمس هم بگذارند چون جناب سَنتا خودی غریبه نمی‌شناسه و به همه خونه‌‌ها از دم سر می‌زنه...
اما این افسانه سنتا (بابا نوئل) هم خیلی جالبه، بچه‌ها قبل از کریستمس برای سنتا نامه می‌نویسند و چیزایی که دوست دارن سفارش می‌دن، بعد شب کریستمس یک جوراب قرمز به پنجره آویزان می‌کنند و برای سنتا هم کلوچه و شیر می‌گذارند، صبح که بیدار می‌شن هدیه‌های سنتا اون‌جاست و کلوچه و شیر هم خورده شده... خیلی‌ از بچه‌ها سعی می‌کنند تا آمدن سنتا بیدار بمانند و اونو ببینن اما خوب همیشه خواب زود تر سر می‌رسه...
قسمت جالب قضیه اینه که بچه‌‌ها تا ۸-۹ سالگی به هیچ‌ عنوان حاضر نیستند افسانه بودن سنتا را قبول کنند (البته فکر کنم صرف با اینه که حالا حالاها باور نکنند...) و جالب‌تر این که بزرگ‌ترها هم به شدت با این داستان همراهی می‌کنند و جور سنتا رو همه جوره می کشند و هیچ اصراری هم ندارند بچه ها رو از اشتباه در بیارند.
اما داشتم فکر می‌کردم ریشه خیلی از افسانه‌ها و نمادهای ملل چقدر به هم نزدیکه... یادتان هست؟ خودمان هم یک عمونوروز داریم که شوهر ننه سرماست (بعضی‌ها هم می‌گن عاشق و معشوقی هستند که هرگز به هم نرسیده‌اند)...
ننه سرما دم عید خانه‌تکانی و آب و جارو می‌کنه، سفره هفت سین را می‌چینه یک کاسه آب با یک نارنج تازه هم سر سفره می‌گذاره قلیان را هم آماده می‌کنه اما ذغال سرش نمی‌گذاره و خودش را هفت قلم آرایش می‌کنه و منتظر آمدن عمو نوروز می‌شینه...
اما هر سال ننه سرما از خستگی خوابش می‌بره و عمونوروز وقتی میاد دلش نمی‌یاد که بیدارش کنه، نارنج تو کاسه آب را در میاره نصف می‌کنه و می‌خوره، قلیان را چاق می‌کنه و چند پک به آن می‌زنه و لپ‌های گلی ننه سرما رو می‌بوسه و میره...ننه سرما هم باز مجبور می‌شه یک سال دیگه صبر کنه تا عمو نوروز دوباره بیاد ... بعضی‌‌ها می‌گن اگه این دوتا هم دیگه رو ببینند دنیا به آخر می‌رسه...
خوب قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید...
اما کاش عمو نوروز ما هم به اندازه این بابانوئل معروف و زنده بود...
بگذریم... گفتنی زیاد است اما بقیه‌اش بماند برای پست‌های بعدی...
فقط یک نکته:
اگر دوست داشتید به این لینک سر بزنید، (مخصوصن دوستانی که در ایران زندگی می کنند)
در پناه حق شاد و پیروز باشید.

 

+ نوشته شده در  2006/1/4ساعت 11:56  توسط گلابتون  |